تبليغاتX
جایی برای بودن

« آل احمد » ؛ از صف آرایی دانشجویان فنی در برابر علوم انسانی می گوید در « ارزیابی شتابزده » و بخوانید لطفا:

 

" اوایل همین سال تحصیلی در یک دانشکده، مانند فنی در تهران، درس می دادم و معلوم است چه درسی ! ، برخورد معلم و شاگرد در ساعت اول جوری بود که حس کردم آقایان سروران من گمان کرده اند که یک دانشجوی فنی و « ادبیات » ، یعنی گرگ و پوستین دوز ! ، این بود که 3 جلسه تمام وقت صرف کردم تا به دانشجویان حالی کنم که لازم است ادبیات بدانند و بخوانند و بفهمند.

 

نمی دانم شما چه فکر می کنید ، اما آن ها گمان می کردند که چون با تکنیک و فن سر و کار دارند دیگر کاری به ادبیات نمی توانند داشته باشند . حتی گمان می کردند که طاق آسمان سوراخ شده و حضرات ایشان به عنوان هدیه ای برای ما نازل شده اند، همچون منٌ و سلوی برای قوم یهود !!

 

غافل از اینکه عالی ترین فارغ التحصیل یک دانشگاه کاملا فنی در این ولایت، آخرین ماموریتش تعمیر مصنوعات غربی است ، یا به کار بردن و به کار انداختن آن ها ؛ ساختن ماشین که در کار نیست و این دیگر تصدیق می فرمایید که اهنٌ و تلپی ندارد ؛ چه برسد به پز و افاده ای !!

 

اگر بدانید حضرات چه افاده ای می کردند!!

 

دیدم در گوشهایشان پنبه می تپانند تا از ادبیات چیزی نشنوند . درست همینطور که می گویم .

این بود که دیدم فایده ای ندارد و رها کردم و برای خودم این طور استدلال کردم که این خودداری حضرات متظاهر به فن و تکنیک از پذیرفتن ادبیات ، خودش یکی از عوارض غرب زدگی است ، یعنی گمراه شدن در این خیال خام که برای یک مصرف کننده ماشین که مائیم ، تنها چیزی که در این زمانه لازم است آموختن همان اندازه ی سیلندر و طریق سوار و پیاده کردن پیستون و یاطاقان است!! "

 

آنچه که « آل احمد » از واقعیتش می نالد ، جز آن غرور حضرات دانشجویان فنی به مناسبت مهندس شدنشان و برتری ای که دارند به خیالشان بر دانشجویان علوم انسانی، درد غرب زدگی است و بگذارید که در جستجوی ریشه چنین مصیبتی و چنان توهمی، باز گردیم به تاریخ تا زمان تاسیس «     دارالفنون » که با کمی اغراق می شود اولین دانشگاه ایرانی پس از وقوع رنسانس در اروپا دانست:

 

" « دارالفنون » در روز پنجم ربیع‌الاول ۱۲۶۸ هجری قمری گشایش یافت؛

 

« داود خان » به عنوان نماینده « امیرکبیر » به اتریش رفته بود تا به سفارش وی استادانی در زمینه کارهای نظامی و امور وابسته به آن؛ فیزیک، شیمی ، داروسازی و  معدن‌ را به خدمت بگیرد. بدین ترتیب ۷ استاد به ایران دعوت و به عنوان اولین استادان دارالفنون مشغول به کار شدند. بعدها معلمینی از ایتالیا، آلمان و فرانسه نیز استخدام شدند.

 

رشته هایی که در آن مدرسه تدریس می شد عبارت بود از: پیاده‌‌نظام، سواره‌نظام، توپ‌خانه، مهندسی، پزشکی و جراحی ، داروسازی و کانی شناسی."

 

نتیجه بگیرید از این داستان تاریخی، وارداتی بودن علوم فنی را از غرب و این واقعیت مسلم را که فرنگی جماعت، هرگز قرار نبوده جز طرز استفاده از مصنوعات خود ، آن هم به صورت دست و پا شکسته، فرمول اختراعاتش را در اختیار دانشجوی ایرانی قرار بدهد .

 

و بعد این دردناک ترین حقیقت دارالفنون را، که در آن رشته های علوم انسانی به همان مفهوم جدید گنجانده نشد و این هر دو واقعیت دلایل ساده ای دارد .

 

امیرکبیر ، به عنوان پر نفوذ ترین روشنفکر زمان خود ، عقب ماندگی ایران را حس کرد از اروپای پس از رنسانس و خواست تا با تربیت مهندس، بر ویرانه مملکت ، آسمان خراش ترقی را بنا نهد .

 

علوم انسانی در ایران ، قرن ها بود که در سرودن شعر  خلاصه می شد و در آخوندیسم! و این هر دو قشر شاعر و آخوند ، وقتی که در لباس شاهان قاجار و اداره کنندگان مملکت صفوی ظاهر شده بودند، سوغاتی جز جنگ و قتل و اجحاف و پس رفت، برای مملکت به ارمغان نیاورده بودند.

 

« حوزه » ، همانطور که پیشتر اشاره کردم، با حضور رقیب قدرتمندی چون دانشگاه در مایملک خود مخالف بود و حتی با نفوذی که در مردم داشت می توانست با تکفیر دانشگاه،  همه نقشه های امیر کبیر را نقش بر آب کند.

 

از سوی دیگر شاید ناصر الدین شاه، مصلحت نمی دید که دانشجوی ایرانی با مفهوم قانون و عدلیه و پارلمان و از این دست حقایق علوم اجتماعی آشنا شود.

 

ایران، بیش از آن اندازه که باید از صنعت روز عقب افتاده بود و زندگی مردم ، با وجود آن همه معدن و دسترسی به آب های آزاد و دیگر مواهب خدادادی اش، به سختی می گذشت.

 

می بینید که « امیرکبیر » چاره ای جز گنجاندن رشته های فنی و پزشکی در دانشگاه خود نداشت.

 

آخر ؛ کسی می بایست می بود تا با استخراج و استفاده از چنان برتری هایی، لااقل همان ابتدایی ترین خواسته انسان هرم نیازهای « آبراهام مازلو » که تامین معیشت است را در این مملکت ارضاء کند تا مردمانش به آن سطح بالای هرم برسند و استعدادهای ذاتی شان شکوفا شود و آن وقت شاید می شد حتی دست اروپا را هم از پشت بست!

 

 اما با کشته شدن امیر کبیر ، درست 13 روز پس از گشایش دارالفنون، آینده نگری های او هم در خاک مدفون شد.

 

استادان غربی، دانشجویان فنی کشور را تعمیر کننده مصنوعات خود بار آوردند و این چنین ، راه صادرات خود را به ایران هموار تر از پیش کردند.

 

علوم انسانی ای که وظیفه اش زمینه سازی برای پیشرفت صنعت بود چنانکه در اروپا رنسانس، پیش از انقلاب صنعتی اتفاق افتاد، در تملک طلبه و شاعری باقی ماند که یکی مملکت را همان گونه می خواست که صدها سال پیش و زمان صدر اسلام  و دیگری مثل پیش از ظهور اسلام و دوران طلایی ادبیات عرب!!

 

دانشجوی فنی تصور کرد که دنیای مملکت، روی سبیل او می چرخد و دانشجوی علوم انسانی، طفیلی خوان کرم تقلید میمون وار او از مدرنیته غرب است!

 

دنیای غرب روز به روز از خون ما تغذیه کرد و فربه تر شد و ما به زور نسخه انتظار فرج، زنده ایم تا مصرف کنندگان خوبی برای محصولاتش باشیم!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 16:40  توسط عین.فا.  | 

« دانشجوی لیسانس دانشگاه صنعتی شریف، از استاد درس های عمومی اش سوالاتی می پرسد که هرگز برای دانشجوی دوره دکترای رشته های علوم انسانی پیش نمی آید.»

 

این نظر استاد دکتر مصطفی ملکیان است که در همایش « علوم انسانی و چالش اشتغال » بیان شده است.

 

وی معتقد است : « دانش آموختگان علوم انسانی در ایران نسبت به دانش آموختگان سایر علوم به طور متوسط  - و نه در موارد استثنایی – از IQ کمتری برخوردارند ، یعنی بهره هوش کمتری دارند؛

نتیجه این نکته ، نکته دومی است که همان درآمد کمتر علوم انسانی است. وقتی رشته های علوم انسانی درآمد کمتری دارند، سبب می شود که پدران و مادران فرزندان نخبه خود و دارای IQ   بالا را تشویق و ترغیب کنند و سوق دهند و حتی در موارد عدیده ای وادار کنند که فنی و مهندسی یا پزشکی بخوانند و آن بچه هایی را که ناچارند یا نمی توانند فنی و مهندسی یا پزشکی بخوانند می فرستند علوم انسانی؛ چون بالاخره هیچ پدری عالما و عامدا تصمیم نمی گیرد بچه اش را بفرستد به رشته ای که درآمد کمتری دارد.»

 

بگذارید اضافه کنم به سخنان استاد ، این یک واقعیت دیگر را که به دلیل همان درآمد کمتر ، طبعا تعداد دختر محصل در رشته های علوم انسانی ، از تعداد پسر به مراتب بیشتر می شود و نتیجه اش حاکم شدن تفکر زنانه بر علومی است که همه انقلاب های فکری جهان را در سر تا سر تاریخ هدایت کرده است و به دلیل عدم توانایی زن در پایه گذاری یک انقلاب  فکری چنان که در میان 124 هزار پیغمبر حتی یک زن هم به چنین مقامی نایل نشده، علوم انسانی دچار رکود شده و قدرت خود در ایجاد حرکت در جامعه را از دست خواهد داد.

 

اما علوم انسانی در معنای مدرنش ، یعنی آنچه که توسط اندیشمندان غربی، پس از رنسانس خلق شد و به ایران آمد ، یک مشکل ریشه ای دیگر هم دارد و آن آغشته بودن چنین علومی است با تفکرات غربی و دقیقا به همین خاطر روحانیت شیعه، و با آن سابقه تمدن بزرگ اسلامی اش و قرآنی که "تبیانا لکل شیء" است و سنت و حدیثی که به زعم او همه آنچه انسان بدان ها محتاج است، در آن ها گنجانده شده ، از همان ابتدا با ورود علوم انسانی دست پخت غرب، مخالف بوده است.

 

حجت الاسلام یحیی صالح نیا که از نخبگان علوم انسانی معرفی شده است می گوید:

 

« متاسفانه علوم انسانی در ایران، بیمار متولد شده است و اکثر بزرگان علوم انسانی در کشور، روشن فکرانی بودند که در همین بستر بیمار علوم انسانی به تحقیق و پژوهش پرداختند ، بنابر این علوم انسانی ما در حال حاضر بیمار است؛ براي اين که اين علوم را از بستر بيمارش خارج کنيم بايد آن را به دامن علوم ديني ببريم تا مشکلات آن برطرف شود.»

 

حوزه ، به عنوان مثال با ورود روانشناسی که فروید پایه گذار آن است، مخالف بود و قرآن را و آیه : " الا بذکر الله تطمئن القلوب" را درمان همه بیماری های روحی می دانست، غافل از اینکه دغدغه ها و روان پریشی های انسان امروزی که در چنگ ماشینیسم اسیر شده ، با آن که در 1400 سال پیش می زیسته ، یک دنیا متفاوت است و علاوه بر آن نسخه دینی که خود خداوند، شفا بخشش می خواند به علوم روان شناختی جدید نیز محتاج است.

 

به همین دلیل ها هم هست خیالم که درس هایی که در حوزه های علمیه به تاثیر گذارترین طبقه علوم انسانی کشور تدریس می شود، همان است که قرن ها پیش تدریس می شده است!

 

دکتر مقصود فراستخواه، همین مشکل مشروعیت علوم انسانی  به معنای جهانی کلمه  را غیر قابل قیاس با علوم مدرن دیگر مانند رشته های فنی می داند  که بر زمین خالی از پیشینه ذهن ایرانیان در مفاهیمی مانند الکترون و چگالی و غیره و ذلک بنا شده است .

 

او می گوید:

 

« هم اکنون در ایران می شنویم که گروهی، علوم انسانی را محیط تهدید آمیزی تلقی می کنند و خواستار آسیب شناسی جدی علوم انسانی، دشمن شناسی و رصد تحرکات دشمن در آن می شوند. »

 

علوم انسانی جز این ها ، با مشکلات متعدد دیگری هم روبروست.

باید بگذاریم برای بعد !

زمان کنکور ادبیات دانشگاه پیام نور نزدیک است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 14:48  توسط عین.فا.  | 

انقلاب صنعتی در دامن انگلستان سده هیجدهم زاده شد.

 

مدرنیته، که خود محصول رنسانس و رفرماسیون در دین و ادبیات و فلسفه و هنر بود، به علومی اصالت بخشید که ساختاری کمی، تجربه گرا، حسی و قابل آزمایش داشتند.

مهندسی پا به عرصه وجود گذاشت؛

 

مجموع اختراعات ثبت شده ای که پیش از سال 1760 ، به ده عدد نمی رسید در 1766 به سی و یک عدد و در 1769 به سی و شش و در 1783 به شصت و چهار مورد افزایش یافت.

 

علوم انسانی از صحنه زندگی روزمره بشر ، رخت بر بست.    

 

با کم رنگ شدن دین در دنیای پس از رنسانس، زندگی این جهانی مقصد و مقصود انسان متمدن قرار گرفت.

 

مکاتب انسان مداری چون مکتب اصالت نفع جرمی بنتهام ( یوتیلیتاریانیسم)  که در آن یک عمل تا آنجا درست تلقی می شود که برای فرد بیشترین خوشی و آسایش را به ارمغان آورد بر دنیای غرب حاکم شد.

 

خدا در فلسفه نیچه مرد و انسان مجبور شد تا در مادیات، ابر انسان شود!

 

آبراهام مازلو ، در نظریه « هرم نیازها » ، اساسی ترین نیاز بشر قرن بیستم را نیازهای جسمانی (خوردن و خوابیدن و ارضاء میل جنسی و ...) دانست که بدون برآورده شدن چنین خواسته هایی، انسان به ترتیب در پی امنیت و عشق و احترام نمی رفت و حتی استعدادهای ذاتی اش شکوفا نمی شد.

 

اینسترومنتالیسم ، به انسان آموخت که از هم نوعانش ابزاری برای بهره وری بسازد و روانشناسی را در قالب علم ارگونومی در خدمت صنعت قرار داد.

 

اعتقاد به اصل پیشرفت و حاکمیت روح سود انگار در دنیای پس از قرن هیجدهم، از انسان چیزی به جز یک ماشین تولید ثروت برای کسب لذت باقی نگذاشت.

 

چنین بود که انسان متولد قرون دنیای فن و تکنیک پنداشت که از علوم انسانی ، جز به حکم ضرورت برای استخدام آن در صنعت، بی نیاز شده است!

 

هنرمندانی که خود ، آرمان شهر پس از رنسانس را در اذهان مردم ترسیم کرده بودند، از ورود به آن منع شدند و از زبان قیصر امین پور است : خدا روستا / بشر شهر / و شاعران آرمان شهر را آفریدند / که درخواب هم خواب آن را ندیدند !

 

بحث ما اما در مطالب بعد، بیشتر از این ها معطوف به وضعیت علوم انسانی در کشورمان خواهد بود.

منتظر نظرات حضرات قضات ناظر بر خزعبلاتی که مرتکب می شوم، هستم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:35  توسط عین.فا.  | 

واقعیت است اینکه امروزه برتری یک جامعه بر دیگر جوامع را میزان پیشرفت آن اجتماع در صنعت و تکنیک تعیین می کند.

 

گذشته است زمانه ای که به ضرب شمشیر و زور بازو می شد دنیا را به زانو در آورد، یا با علم دین و مباحثه، دیگر تمدن ها را مطیع کرد و یا اصلا با قدرت حکمت و کلام و فلسفه، برتری خود را به رخ دیگران کشید. 

 

بی شک؛ علم روز دنیای ما، علوم فنی است.

 

اما آیا نیاز بشر به علوم انسانی به پایان رسیده است؟

 

کاشکی نظرات حضرات خوانندگان مهربانم را بدانم تا بتوانم به درستی در بحثی منطقی، همه آنچه را که سال هاست در ذهن خویش پرورده ام، روی این دایره کوچک مجازی در معرض قضاوت بهترین قضات جامعه وبلاگ نویسان قرار دهم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:4  توسط عین.فا.  | 

یک روز شاد است؛ روزی غمگین؛
عصبی هم می شود، حشری هم!!

امروز خر مقدس است، فردا کافر از آب در می آید!
صبح برای ناشناخته ترین امامزاده در دور افتاده ترین کوره ده جانش در می رود؛ شب اما خود خدا را هم نمی شناسد!!

نرمال نیست، حالی به حالی است!
گمانم عاشق است!
یا شاید هم فقط هوشیار نیست!

چیست؛ نمی دانم اما هر چه هست، وجودش، عذاب است
باور نمی کنید که چه می کشم من از دست  این آقای محترم قلم!

 اصلا راستش را بخواهید اتفاقی پیدایش کرده ام !
روزی ؛ گوشه ای افتاده بود در ذهنم ؛ برش داشتم خبر مرگم!
چه می دانستم که عصای جادوگران بزرگ است.
همان که رویش می نشینند و با آن تا آخر تاریخ پرواز می کنند!

 سوارش شدم، بی آنکه ذره ای از رموز جادوگری را بدانم و امروز ، او است که مرا این گونه ناشیانه و بی محابا در آسمان ادب ، به این و آن سو می کشاند!

پس از مطرح کردن تنها دو بحث ساده و فقط به قصد ایجاد وحدت و بعد برای ترویج ترجیح کعبه دل مستمند بر سنگ و چوب ضریح، کاشف به عمل آمد که قلم من سنی هم بوده و از قرار وهابی هم شده و انگار ددری هم هست که اینجا، توی خانه ام، در دستان چند نفر دیده اندش!!

شاید زیادی احساساتی می شود ، مثل جناب صاحبش که آن قدر پر از هیجان است که هیچ وقت روی پایش بند نیست و حالا دیگر همه کسانی که می شناسندش می دانند که از جرگه گروه وسیعی به نام « آدم »، خارج شده است!!

 چنین است که نرم نرمک می رود تا او، با چنین دست فرمانی در راندن قلم ، با کوه اعتقادات سخت و خشک انسان های متحجر ، آن چنان به شدت تصادف کند که نامی از وی حتی بر روی سنگ قبرش هم نماند، چه برسد در تاریخ!! 

 چه خوب شد به هر مصیبتی که بود، پس از 7 سال از زندان رشته های برق و صنایع  گریختم بی آن که مدرکی داشته باشم تا جزء آزادگان محسوب شوم لااقل!

و آن گاه به ادبیات پناه آوردم.

 ادبیات؛ قانون پرواز است.

 خدا کند که خوب بیاموزمش که چیزی نمانده تا مرا مرتد اعلام کنند و آن وقت یک بنیاد انقلابی به منظور شهرت شعورش در دنیا، برای سرم جایزه تعیین کند!

پریدن را که آموختم، در آسمان یکی از رشته های تخصصی علوم انسانی به پرواز در خواهم آمد؛

آینده برایم مثل روز ، روشن است!

خدایا؛ حال که موهبت داشتن چنین استعدادی برای ماندن را به من بخشیده ای و مرا به ابزار ساحری مجهز فرموده ای، علم سحر را هم خودت به من بیاموز .

 جاودانگی را در سرنوشت من قرار بده.

 آمین؛ یا رب العالمین ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:38  توسط عین.فا.  | 

باید این بار بنشینم و از زبان بزرگانی بنویسم که مسلما از من ، چنان برترند در علم و روشن تر در اندیشه که انگار خورشید در مقایسه با کرم شب تاب!

 

علی(ع) در وصیت خود به امام حسن (ع) فرمود:

 

... و اعلم ان الذی بیده خزائن السموات و الارض قد اذن لک فی الدعاء و تکفل لک بالاجابه و امرک ان تساله لیعطیک و تسترحمه لیرحمک و لم یجعل بینک و بینه من یحجبه عنک ...

 

.... و بدان، همان کسی که گنجینه های آسمان ها و زمین در دست اوست، اجازه داده است که او را بخوانی و اجابت دعای تو را عهده دار شده است و امر فرموده که از او بخواهی تا به تو عطا کند و از او طلب رحمت کنی تا به تو رحم کند و قرار نداده است بین تو و خودش، کسی که میان تو و او حائل شود.

 

فرموده است، که ما، همه انسان ها، بی هیچ واسطه ای از خود حضرت خداوند بخواهیم حوائجمان را و درست در همان جایی که به سر می بریم و بدانیم که محبت خداوند به انسان ها را نمی شود با محبت والدین به فرزند مقایسه کرد تا برای بخشایش گناهان ، احتیاجی به شفاعت کسی باشد!

 

از شیخ اجل، سعدی است، علیه الرحمه:

 

دوست نزدیک تر از من به من است .... وینت مشکل که من از وی دورم

چه کنم، با که توان گفت که او .................... در کنار من و من مهجورم

 

که : نحن اقرب الیه من حبل الورید ( سوره ق ، آیه 16)

 

زیارت به قصد آمرزش هم همان قصه قدیمی بت پرستی است در شکلی مدرن!

در ادبیات داستانی، درباره توهم ریزش گناهان بر اثر زیارت، تا به حال قصه ای زیباتر از « طلب آمرزش » صادق هدایت نخوانده ام و نتیجه گیری جذابش از واقعیتی تاسف بار در اذهان جامعه که:

" مگر پای منبر نشنیدی؟ زوار ، همان وقت که نیت می کند و راه می افتد، اگر گناهانش به اندازه برگ های درختان هم باشد، طیب و طاهر می شود!! "

 

کاشکی، به اندازه درصد کمی حتی، از همه آن میلیاردها تومانی که در حساب بانکی سازمان حج،  برای ثبت نام عمره ای که وجوبش تنها به دلیل فخر فروشی است و چشم و هم چشمی و به جای آباد کردن مملکت اعراب مفت خور عربستان و عراق، برای عمارت قلب های شکسته مردمان همین خاک و آب قدمی برداشته می شد.

 

از حضرت مولانا ست:

 

طواف کعبه دل کن اگر دلی داری

 

دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری

طواف کعبه صورت، حقت بدان فرمود

 

که تا به واسطه آن دلی به دست آری

هزار بار پیاده طواف کعبه کنی

 

قبول حق نشود گر دلی بیازاری

بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور

 

که دل ضیا دهدت در لحد، شب تاری

عمارت دل بیچاره دو صدپاره

 

ز حج و عمره به آید به حضرت باری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:18  توسط عین.فا.  | 

شرک مدرن ، پرستیدن قبور حضرات امام  است و امامزاده برای تغییر سرنوشت!

 

اگر خدایی هست و از رگ گردن به انسان نزدیک تر، دیگر چه حاجتی است به تحمل این همه هزینه و خطر برای بوسیدن چوب یا فلز ضریح قبر مثلا امام حسین (ع)؟!

 

می دانید این یک نکته را که شرک، در تاریخ انبیاء نه به معنای شریک گرفتن برای خدا است که امت های پیشین ، خداوند متعال را تنها آفریننده هستی می دانستند و او  را به عنوان یگانه مدبر امور کلی جهان می پرستیده اند:

 

« بگو: چه کسی شما را از آسمان و زمین روزی می دهد؟، یا چه کسی مالک ( وخالق ) گوش و چشم هاست؟، و چه کسی زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون می آورد و چه کسی امور ( جهان) را تدبیر می کند؟ ، به زودی ( در پاسخ ) می گویند: خدا . بگو: پس چرا تقوا پیشه نمی کنید؟؟ » سوره یونس، آیه 31

 

واقعیت شرک  این است که وجود معبودان جز خدا ، در عصر جاهلیت چند توجیه مهم داشته و از آن جمله است:

 

« و آنان غیر از خدا ، معبودانی را برای خود برگزیدند تا مایه عزتشان باشد » سوره مریم، آیه 81

 

« آنان غیر از خدا ، معبودانی را برای خود برگزیدند به این امید که یاری شوند ، ولی آن ها ( بتان ) نمی توانند آن ها را یاری کنند؛ آنان ( مشرکان ) به سان سپاهی در خدمت بت هایند. » سوره یس، آیات 74 و 75

 

آیا جز این است که امروزه، وجود امامزاده یکی از افتخارات هر کوره دهی به حساب می آید بی آن که کسی از هویت جنازه ای که زیر ضریح خوابیده، اطلاع درستی داشته باشد؟!

 

دلیل این همه خرج های بی حساب برای گسترش صحن و سرای امام رضا (ع) چیست جز اینکه از مرقدش بتی ساخته ایم تا به رخ حضرات سنی بکشیم که احترام ما را به مرده یاد بگیرید که زنده ها آنقدر ها هم برای ما مهم نیستند و اگرنه من زائر به جای این همه خرج و مخارج سفرم که به جیب تولیت آستان برود یا به خزانه آن حکومت بی همه چیز عربستان در حج عمره ای که مخصوص شیعیان محترم است، به هم نوع خود کمک می کردم که رضای خدا و رسول و ائمه در آن بود.

 

بر سر مرقد امام، نکند یادمان برود که حاجت را باید از خدا خواست که امام و امام زاده، فقط پل های مطمئنی تا پیشگاه حضرت احدیتند برای آنانی که پرواز را تا ملکوت نمی دانند و جز این، حضراتشان نمی توانند کسی را یاری کنند ، هر چقدر هم چون سپاهی از خدام افتخاری، ضریحشان را هر صبح و شب بساییم!

 

شرک و به قول پیامبر (ص) ، در امت حضرتش، از راه رفتن مورچه بر کوه صفا ، در شب تاریک مخفی تر است ، و نیز گناهی است که بخشیده نمی شود. نهج الفصاحه، (حدیث 2271 و 2272 )

 

کاشکی ضریح قلب دردمند یک انسان، کعبه ای شود در ذهن هامان برای خواندن خدا و گرفتن حاجت، که سنگ و چوب و فلز قبور بزرگان، تنها هنرشان تسکین است، مثل یک مخدر قوی!

 

خدا ،همین نزدیکی هاست.

بی هیچ واسطه ای ، بخوانیمش تا اجابت کندمان...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:24  توسط عین.فا.  | 

ما، اهالی تمدن بزرگ اسلامی، پس از قرن ها جولان در سرزمین های پهناور علم و ادب و هنر و به دلیل جهالت عده ای از علمای دین و جنایت روسای دنیا و خیانت مشتی مزدور و خباثت استعمار ، اسب هایی شدیم در خدمت کارگاه عصاری غرب !

 با چشمان بسته، به دور خود چرخیدیم و حرکت خویش را پیشرفت پنداشتیم و بذرهای ارزشمند دین و وطن مان را زیر سنگ سنگین آسیای کینه و نفرت سائیدیم ، تا روغن جان اسلام را بگیریم و به اجنبی تقدیم کنیم!

 به چرخ عصاری بستندمان ، ما هر دو را ، شیعه را و سنی را و آن وقت تنها هدف ما ، رسیدن به آن اسب دیگر شد برای نابود کردنش!

پس هر دو به دنبال هم، قرن ها گرد چرخ لعنتی عصاری دویدیم و به هیچ جا نرسیدیم!!

 اما امروز، و پس از آن همه روز که هر لحظه اش درس عبرتی بوده است برای نیامدگان، من و تو ، انسان های قرن 21 ، باید با عبرت از تاریخ، بدانیم که تنها راه رسیدن به آنچه که اوج می دانیمش، همدلی است برای ساختن بنایی نو، اما نه بر ویرانه های این خانه کلنگی آنچه که امروزه اسلام می خوانیمش!

  در شیعه و البته که در سنی، باید کسی باشد یا بهتر است بگویم کسانی، که بنشینند و با حرف های منطقی و بحث های مهربان، اساس اعتقادات پوچ قدیم که تنها ثمره اش ایجاد فتنه است و اتلاف وقت اهالی محترم این هر دو فرقه بزرگ اسلامی و تحریک احساساتشان بر ضد یکدیگر را بر هم بریزند که بر روی زمین پاک قلب مسلمانان، قصر با شکوه اسلام حقیقی را بنا نهند تا چشم بشریت را خیره کند.

 داستان عمر و قنفذ و چه و چه، در جریان پس از رحلت پیامبر (ص) ، اگر هم حتی حقیقی می بود دردی را از بدبختی امروز ما دوا نمی کرد که هیچ درس آموزنده و نکته اخلاقی در آن نیست جز نمایش ذلت و ناتوانی انسان بزرگی به نام علی (ع) در دفاع از ناموس خویش.

 یادمان باشد که دستور خداست، دفن قصه های غصه دار روزهای گذشته ، زیر خاک تاریخ :

" لکیلا تحزنوا علی ما فاتکم : تا بر آنچه بر شما گذشت، غم مخورید " آل عمران - 153

 بگذارید علمای معلم ندیده و مداحان تازه به خوان کرم شمر و عمر رسیده، هر چه می خواهند بگویند.

اصلا از کجا معلوم که اشاعه این اراجیف برای انحراف افکار ما نباشد، از آنچه که باید باشد و نیست؟!

لطفا به دور از تعصب، به فردایی فکر کنیم که امروز ما آن را می سازد.

بهای بودن ما ، اندیشیدن است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:31  توسط عین.فا.  | 

نهج البلاغه، خطبه 219 :

 از سخنان آن حضرت علیه السلام است درباره عمر بن خطاب:

« خدا شهرهای فلان ( عمر بن خطاب ) را برکت دهد و نگاه دارد که کجی را راست نمود و بیماری را معالجه کرد و سنت را برپا داشت و تباهکاری را پشت سر انداخت .

 پاک جامه و کم عیب از دنیا رفت، نیکویی خلافت را دریافت و از شر آن پیشی گرفت ، طاعت خدا را به جای آورده و از نا فرمانی او پرهیز کرد و حق خداوند را ادا نمود.»

 این حرف ها از دهان مبارک علی (ع)، درباره کسی خارج می شود که عده ای در قصه شان روابط این دو نفر را در آن روز کذا چنین نگاشته اند:

 « در این هنگام علی علیه السلام برجست و گریبان عمر را گرفت و بر زمین کوفت و بینی و گردن او را زخمی کرد و می خواست او را بکشد اما گفتار رسول خدا که او را به صبر دعوت کرده بود به یاد آورد و فرمود: ای پسر صهاک ( نام مادر عمر است) اگر فرمان الهی نبود، می فهمیدی که نمی توانی به خانه من وارد شوی!»

 علی (ع) در این افسانه، "عمر" را به نام مادر صدا می زند، تلویحا یعنی او را حرامزاده می خواند و عجب بی ادبانه!! و این حرامزاده  و با آن اعمالی که به او نسبت داده ایم، همان است که علی (ع) درباره اش می گوید:« حق خداوند را ادا کرد. »

 سید علی نقی فیض الاسلام، در ترجمه خود از نهج البلاغه که در سال 1351 شمسی منتشر شده است، بر این خطبه و نمی دانم از کجا ، حاشیه زده است که: « حضرت، این خطبه را از راه توریه فرمود، یعنی در ظاهر می نماید "عمر" را ستوده ولی در باطن او را سرزنش کرده است!!)

 انگار که علی(ع) ، نعوذبالله، از کسی می ترسیده است که چنین در لفافه سخن بگوید یا مثلا آن آقای محترم حاشیه نویس در قلب حضرت علی (ع) حضور داشته اند که نکته ای را دریافته اند که خود " سید رضی " از آن بی خبر بوده است تا مثل خیلی از خطب دیگر بر این خطبه هم توضیحی بیفزاید!

  آقای محترم حاشیه نویس در پارازیت خود به سخنان علی (ع) افزوده اند که: " به اعتقاد گروهی « کجی را راست نمود » و در زمان او اصلا فتنه ای رخ نداد!!)

 و البته حاشیه نویس ِ جان، گروهی را می فرمایند که خود علی (ع) هم جزء آن هاست!! چون در خیلی از موارد کج روی حکومت ، خود حضرتش و کاملا داوطلبانه به " عمر " کمک می نمود.

 و اما بعد "عمر" ، فاتح کشورهای عراق، شام ، مصر و ایران آن روز است و می بینید که حکام ایران امروزی که یک  nام دنیای آن روز اسلام هم نیست، نمی توانند قیمت یک گوجه فرنگی ناقابل را کنترل کنند و هر روز در این مملکت فتنه ای تازه بر سر مساله ای کوچک برپاست ، اما با اطمینان کامل قلبی می فرماییم که در زمان "عمر" فتنه ای رخ نداد !!

 " عمر " که دکتر محمد معین در فرهنگ فارسی خود، وی را مردی مدبر و باهوش می خواند، علاوه بر چنین فتوحات عظیمی در طول دوره کوتاه خلافتش، تاسیس تاریخ هجری ، تقسیم نوین بیت المال ،

ثبت دفاتر مالیاتی و بنای شهرهای تازه ای مانند کوفه و بصره را در کارنامه خود ثبت کرده است.

 علی (ع) حتی در آن خطبه معروف به شقشقیه که درباره ماجرای سقیفه، بی هیچ توریه ای!!، درد دل می کنند و حکومت " عمر " را « مجموعه ای از خشونت، سخت گیری، اشتباه و پوزش طلبی» می خوانند، هرگز خلفا را به توهینی چنان عظیم و شگفت انگیز به خاندان محترم پیامبر (ص) محکوم نمی کند، درست مثل خود حضرت فاطمه (س) در خطبه حیرت آوری که در محکومیت ابوبکر در غصب فدک بیان فرمود. 

 از سویی، "علامه مجلسی" و "شیخ بهایی" که در کتب خود چنان قصه ای را تکرار کرده اند، متعلق به دوران منحوس حکومت صفویه اند و شرایط آن روزگار را لطفا روزی در کتاب " تشیع علوی و تشیع صفوی" دکتر شریعتی بخوانید و بعد کتب طبرسی و دیگرانی که پیش از آن دوران می زیسته اند را نمی توان از تحریف مصون خواند که کتابی چون " دیوان حافظ " که در اکثر خانه ها در طول تاریخ یافت می شده پر از ابیاتی است که نمی توان به حافظ نسبت داد و آن وقت " احتجاج طبرسی " را مگر جز حضرات طلبه، کس دیگری هم نسل به نسل ، نقل می کرده است؟!

 راستی، از جمله قشرهایی که امروز، با هزار افسانه و افسون، قدرت تفکر را از شیعیان گرفته اند، این طبقه تازه تاسیس مداح ها هستند!

یک مداح تا همیشه، باید از راه گریاندن مردم نان بخورد و چاره ای ندارد جز خیال پردازی و قصه سازی!

 کاش می شد این نان خور تازه و خوش اشتهای سفره شمر و عمر را لااقل از چرخه دین خارج کرد!

اما وقتی جلوی بالاترین مقام رسمی مملکت، حضرات افاضه می فرمایند ...؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:3  توسط عین.فا.  | 

تاریخ پر است از تکرار ؛ خلق مجدد حوادث گذشته، در شکل و شمایلی نو ، مدرن!

 انسان، تاریخ ساز است با فطرتی تغییر ناپذیر و حالات درونی یکسان حتی با انسان های ماقبل تاریخ!
اگر قرار بود بشر خطاهای گذشته خود را تکرار نکند که احتیاجی به بعثت 124 هزار پیامبر نبود !
همان چند پیامبر اول برای هدایت مردم به سوی سعادت، کفایت می کرد.
بشر در قرن بیستم و پس از رنسانس و انقلاب صنعتی و چه و چه مرتکب دو جنگ جهانی می شود با همه وحشی گری های قرون وسطائیش!
پس می شود از وقایع تلخ گذشته، درس عبرتی ساخت برای پیش گیری از تکرار وقوع چنان حوادثی.

 از جمله تکرارهای دردناک تاریخ اسلام، جنگ های پی در پی و گسترده شیعه و سنی است.

 آل احمد؛ در غرب زدگی ، جنگ چالدران با 500 هزار کشته و آن همه ضرر به پیکره اسلام را تذکر می دهد اما درست پس از انقلاب ، برادرکشی لعنتی 8 ساله اتفاق می افتد با همه بدبختی ای که برای ما به بار می آورد و آن وقت با پذیرفتن صلح، تنها غنیمت و دست آورد ما از آن همه مصیبت، تنها یک جام زهر است!

 منشاء دعوا، خلافت پس از پیامبر است و این یک واقعیت.

علی (ع) ، با ابوبکر بیعت می کند اما با اکراه و این واقعیت دوم چرا که جز تعداد معدودی، کسی با او همراهی نمی کند برای قیام و بازگرفتن حق پایمال شده اش.

شیعه می خواهد اثبات کند که بیعت گرفتن از علی (ع)، آنقدرها هم کار آسانی نبوده است و این آغاز ماجراست و چه تناقض های عجیبی که هست در ادعاها و داستان های دو طرف مخاصمه!

 طبرسی در احتجاج، مجلسی در بحارالانوار ، علامه امینی در الغدیر و دیگر بزرگان مکتب شیعه در معتبرترین کتب خود ، داستان حمله عمر و سقط جنین فاطمه (س) و دستبند زدن به دستان مبارک علی (ع) و غیره و ذلک را همگی از یک منبع نقل کرده اند.

از کتاب مستطاب « اسرار آل محمد»  که در همان قرن اول هجری نوشته شده و اثر طبع « سلیم بی قیس » که معاصر با خود علی (ع) بوده است.

 سلیم بن قیس در اواخر عمر خویش و به دلیل خفقان حاکم بر جامعه شیعیان، کتابش را به شخصی به نام « ابان بن ابی عیاش» می سپارد.

 شیعه، این ابان بن ابی عیاش را می پرستد و آن وقت از نظرات یکی از علمای اهل سنت معاصر ابان، درباره او است: " اگر کسی زنا کند بهتر است از اینکه از ابان روایت کند! " یا : " اگر من ادرار الاغ را بنوشم تا سیراب شوم، برایم بهتر از آن است که بگویم فلان روایت را ابان برای من نقل کرده است!!" (میزان الاعتدال – جلد اول – صفحه 12)

 می بینید که نمی شود با نقل روایت از کتاب فوق الذکر هم اهالی محترم سنت را مجاب کرد .

 با دلایلی که در قسمت کامنت پست قبل آوردم و این مرجع نقل داستان کذا که لااقل اهل سنت آن را نمی پذیرند ، می بینید که نمی شود با روضه خوانی و در آوردن ادا و ننه من غریبم بازی، حقانیت شیعه را اثبات کرد.

 بیان فضایل علی (ع) و فرزندانش و درک صحیح مسیر زندگی حضرات علیهم السلام، پیش از آنکه سند محکمی بر مظلومیت و حقانیت شیعه باشد، روشنگر راهی است که با قدم برداشتن در آن، هر انسان می تواند به ایده آل زندگی بشری نائل شود.

 ساختن قصه های سوزناک و مجبور کردن مردم به گریه و لابد برای به درد آوردن دل اهل سنت، علاوه بر اینکه اعلام ضعف و زبونی ما است، اشک کباب است بر آتش کینه و نفرت و آغازی است برای دعوایی کهنه و هر روز بر سر مساله ای تازه و نمونه اش داستان تکراری پس گرفتن جزایر کذا و تغییر نام خلیج فارس و قس علیهذا !

 کاشکی کسی به من بگوید که اینهمه قصه سازی و روضه خوانی و ناله و زاری به چه درد می خورد؟!

جدا نمی دانم!

اما می دانم و حتی مطمئنم که هنوز هم خطر تکرار تاریخ هست و فرصتی نیست برای تجربه دوباره جنگ و جدال اگر قرار است مسلمانان، روزی برترین باشند!

 پی نوشت:
وبلاگ  " بین خودمان  باشد !  " افتتاح شد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 9:45  توسط عین.فا.  |