« آل احمد » ؛ از صف آرایی دانشجویان فنی در برابر علوم انسانی می گوید در « ارزیابی شتابزده » و بخوانید لطفا:
" اوایل همین سال تحصیلی در یک دانشکده، مانند فنی در تهران، درس می دادم و معلوم است چه درسی ! ، برخورد معلم و شاگرد در ساعت اول جوری بود که حس کردم آقایان سروران من گمان کرده اند که یک دانشجوی فنی و « ادبیات » ، یعنی گرگ و پوستین دوز ! ، این بود که 3 جلسه تمام وقت صرف کردم تا به دانشجویان حالی کنم که لازم است ادبیات بدانند و بخوانند و بفهمند.
نمی دانم شما چه فکر می کنید ، اما آن ها گمان می کردند که چون با تکنیک و فن سر و کار دارند دیگر کاری به ادبیات نمی توانند داشته باشند . حتی گمان می کردند که طاق آسمان سوراخ شده و حضرات ایشان به عنوان هدیه ای برای ما نازل شده اند، همچون منٌ و سلوی برای قوم یهود !!
غافل از اینکه عالی ترین فارغ التحصیل یک دانشگاه کاملا فنی در این ولایت، آخرین ماموریتش تعمیر مصنوعات غربی است ، یا به کار بردن و به کار انداختن آن ها ؛ ساختن ماشین که در کار نیست و این دیگر تصدیق می فرمایید که اهنٌ و تلپی ندارد ؛ چه برسد به پز و افاده ای !!
اگر بدانید حضرات چه افاده ای می کردند!!
دیدم در گوشهایشان پنبه می تپانند تا از ادبیات چیزی نشنوند . درست همینطور که می گویم .
این بود که دیدم فایده ای ندارد و رها کردم و برای خودم این طور استدلال کردم که این خودداری حضرات متظاهر به فن و تکنیک از پذیرفتن ادبیات ، خودش یکی از عوارض غرب زدگی است ، یعنی گمراه شدن در این خیال خام که برای یک مصرف کننده ماشین که مائیم ، تنها چیزی که در این زمانه لازم است آموختن همان اندازه ی سیلندر و طریق سوار و پیاده کردن پیستون و یاطاقان است!! "
آنچه که « آل احمد » از واقعیتش می نالد ، جز آن غرور حضرات دانشجویان فنی به مناسبت مهندس شدنشان و برتری ای که دارند به خیالشان بر دانشجویان علوم انسانی، درد غرب زدگی است و بگذارید که در جستجوی ریشه چنین مصیبتی و چنان توهمی، باز گردیم به تاریخ تا زمان تاسیس « دارالفنون » که با کمی اغراق می شود اولین دانشگاه ایرانی پس از وقوع رنسانس در اروپا دانست:
" « دارالفنون » در روز پنجم ربیعالاول ۱۲۶۸ هجری قمری گشایش یافت؛
« داود خان » به عنوان نماینده « امیرکبیر » به اتریش رفته بود تا به سفارش وی استادانی در زمینه کارهای نظامی و امور وابسته به آن؛ فیزیک، شیمی ، داروسازی و معدن را به خدمت بگیرد. بدین ترتیب ۷ استاد به ایران دعوت و به عنوان اولین استادان دارالفنون مشغول به کار شدند. بعدها معلمینی از ایتالیا، آلمان و فرانسه نیز استخدام شدند.
رشته هایی که در آن مدرسه تدریس می شد عبارت بود از: پیادهنظام، سوارهنظام، توپخانه، مهندسی، پزشکی و جراحی ، داروسازی و کانی شناسی."
نتیجه بگیرید از این داستان تاریخی، وارداتی بودن علوم فنی را از غرب و این واقعیت مسلم را که فرنگی جماعت، هرگز قرار نبوده جز طرز استفاده از مصنوعات خود ، آن هم به صورت دست و پا شکسته، فرمول اختراعاتش را در اختیار دانشجوی ایرانی قرار بدهد .
و بعد این دردناک ترین حقیقت دارالفنون را، که در آن رشته های علوم انسانی به همان مفهوم جدید گنجانده نشد و این هر دو واقعیت دلایل ساده ای دارد .
امیرکبیر ، به عنوان پر نفوذ ترین روشنفکر زمان خود ، عقب ماندگی ایران را حس کرد از اروپای پس از رنسانس و خواست تا با تربیت مهندس، بر ویرانه مملکت ، آسمان خراش ترقی را بنا نهد .
علوم انسانی در ایران ، قرن ها بود که در سرودن شعر خلاصه می شد و در آخوندیسم! و این هر دو قشر شاعر و آخوند ، وقتی که در لباس شاهان قاجار و اداره کنندگان مملکت صفوی ظاهر شده بودند، سوغاتی جز جنگ و قتل و اجحاف و پس رفت، برای مملکت به ارمغان نیاورده بودند.
« حوزه » ، همانطور که پیشتر اشاره کردم، با حضور رقیب قدرتمندی چون دانشگاه در مایملک خود مخالف بود و حتی با نفوذی که در مردم داشت می توانست با تکفیر دانشگاه، همه نقشه های امیر کبیر را نقش بر آب کند.
از سوی دیگر شاید ناصر الدین شاه، مصلحت نمی دید که دانشجوی ایرانی با مفهوم قانون و عدلیه و پارلمان و از این دست حقایق علوم اجتماعی آشنا شود.
ایران، بیش از آن اندازه که باید از صنعت روز عقب افتاده بود و زندگی مردم ، با وجود آن همه معدن و دسترسی به آب های آزاد و دیگر مواهب خدادادی اش، به سختی می گذشت.
می بینید که « امیرکبیر » چاره ای جز گنجاندن رشته های فنی و پزشکی در دانشگاه خود نداشت.
آخر ؛ کسی می بایست می بود تا با استخراج و استفاده از چنان برتری هایی، لااقل همان ابتدایی ترین خواسته انسان هرم نیازهای « آبراهام مازلو » که تامین معیشت است را در این مملکت ارضاء کند تا مردمانش به آن سطح بالای هرم برسند و استعدادهای ذاتی شان شکوفا شود و آن وقت شاید می شد حتی دست اروپا را هم از پشت بست!
استادان غربی، دانشجویان فنی کشور را تعمیر کننده مصنوعات خود بار آوردند و این چنین ، راه صادرات خود را به ایران هموار تر از پیش کردند.
علوم انسانی ای که وظیفه اش زمینه سازی برای پیشرفت صنعت بود چنانکه در اروپا رنسانس، پیش از انقلاب صنعتی اتفاق افتاد، در تملک طلبه و شاعری باقی ماند که یکی مملکت را همان گونه می خواست که صدها سال پیش و زمان صدر اسلام و دیگری مثل پیش از ظهور اسلام و دوران طلایی ادبیات عرب!!
دانشجوی فنی تصور کرد که دنیای مملکت، روی سبیل او می چرخد و دانشجوی علوم انسانی، طفیلی خوان کرم تقلید میمون وار او از مدرنیته غرب است!
دنیای غرب روز به روز از خون ما تغذیه کرد و فربه تر شد و ما به زور نسخه انتظار فرج، زنده ایم تا مصرف کنندگان خوبی برای محصولاتش باشیم!!
« دانشجوی لیسانس دانشگاه صنعتی شریف، از استاد درس های عمومی اش سوالاتی می پرسد که هرگز برای دانشجوی دوره دکترای رشته های علوم انسانی پیش نمی آید.»
این نظر استاد دکتر مصطفی ملکیان است که در همایش « علوم انسانی و چالش اشتغال » بیان شده است.
وی معتقد است : « دانش آموختگان علوم انسانی در ایران نسبت به دانش آموختگان سایر علوم به طور متوسط - و نه در موارد استثنایی – از IQ کمتری برخوردارند ، یعنی بهره هوش کمتری دارند؛
نتیجه این نکته ، نکته دومی است که همان درآمد کمتر علوم انسانی است. وقتی رشته های علوم انسانی درآمد کمتری دارند، سبب می شود که پدران و مادران فرزندان نخبه خود و دارای IQ بالا را تشویق و ترغیب کنند و سوق دهند و حتی در موارد عدیده ای وادار کنند که فنی و مهندسی یا پزشکی بخوانند و آن بچه هایی را که ناچارند یا نمی توانند فنی و مهندسی یا پزشکی بخوانند می فرستند علوم انسانی؛ چون بالاخره هیچ پدری عالما و عامدا تصمیم نمی گیرد بچه اش را بفرستد به رشته ای که درآمد کمتری دارد.»
بگذارید اضافه کنم به سخنان استاد ، این یک واقعیت دیگر را که به دلیل همان درآمد کمتر ، طبعا تعداد دختر محصل در رشته های علوم انسانی ، از تعداد پسر به مراتب بیشتر می شود و نتیجه اش حاکم شدن تفکر زنانه بر علومی است که همه انقلاب های فکری جهان را در سر تا سر تاریخ هدایت کرده است و به دلیل عدم توانایی زن در پایه گذاری یک انقلاب فکری چنان که در میان 124 هزار پیغمبر حتی یک زن هم به چنین مقامی نایل نشده، علوم انسانی دچار رکود شده و قدرت خود در ایجاد حرکت در جامعه را از دست خواهد داد.
اما علوم انسانی در معنای مدرنش ، یعنی آنچه که توسط اندیشمندان غربی، پس از رنسانس خلق شد و به ایران آمد ، یک مشکل ریشه ای دیگر هم دارد و آن آغشته بودن چنین علومی است با تفکرات غربی و دقیقا به همین خاطر روحانیت شیعه، و با آن سابقه تمدن بزرگ اسلامی اش و قرآنی که "تبیانا لکل شیء" است و سنت و حدیثی که به زعم او همه آنچه انسان بدان ها محتاج است، در آن ها گنجانده شده ، از همان ابتدا با ورود علوم انسانی دست پخت غرب، مخالف بوده است.
حجت الاسلام یحیی صالح نیا که از نخبگان علوم انسانی معرفی شده است می گوید:
« متاسفانه علوم انسانی در ایران، بیمار متولد شده است و اکثر بزرگان علوم انسانی در کشور، روشن فکرانی بودند که در همین بستر بیمار علوم انسانی به تحقیق و پژوهش پرداختند ، بنابر این علوم انسانی ما در حال حاضر بیمار است؛ براي اين که اين علوم را از بستر بيمارش خارج کنيم بايد آن را به دامن علوم ديني ببريم تا مشکلات آن برطرف شود.»
حوزه ، به عنوان مثال با ورود روانشناسی که فروید پایه گذار آن است، مخالف بود و قرآن را و آیه : " الا بذکر الله تطمئن القلوب" را درمان همه بیماری های روحی می دانست، غافل از اینکه دغدغه ها و روان پریشی های انسان امروزی که در چنگ ماشینیسم اسیر شده ، با آن که در 1400 سال پیش می زیسته ، یک دنیا متفاوت است و علاوه بر آن نسخه دینی که خود خداوند، شفا بخشش می خواند به علوم روان شناختی جدید نیز محتاج است.
به همین دلیل ها هم هست خیالم که درس هایی که در حوزه های علمیه به تاثیر گذارترین طبقه علوم انسانی کشور تدریس می شود، همان است که قرن ها پیش تدریس می شده است!
دکتر مقصود فراستخواه، همین مشکل مشروعیت علوم انسانی به معنای جهانی کلمه را غیر قابل قیاس با علوم مدرن دیگر مانند رشته های فنی می داند که بر زمین خالی از پیشینه ذهن ایرانیان در مفاهیمی مانند الکترون و چگالی و غیره و ذلک بنا شده است .
او می گوید:
« هم اکنون در ایران می شنویم که گروهی، علوم انسانی را محیط تهدید آمیزی تلقی می کنند و خواستار آسیب شناسی جدی علوم انسانی، دشمن شناسی و رصد تحرکات دشمن در آن می شوند. »
علوم انسانی جز این ها ، با مشکلات متعدد دیگری هم روبروست.
باید بگذاریم برای بعد !
زمان کنکور ادبیات دانشگاه پیام نور نزدیک است!
انقلاب صنعتی در دامن انگلستان سده هیجدهم زاده شد.
مدرنیته، که خود محصول رنسانس و رفرماسیون در دین و ادبیات و فلسفه و هنر بود، به علومی اصالت بخشید که ساختاری کمی، تجربه گرا، حسی و قابل آزمایش داشتند.
مهندسی پا به عرصه وجود گذاشت؛
مجموع اختراعات ثبت شده ای که پیش از سال 1760 ، به ده عدد نمی رسید در 1766 به سی و یک عدد و در 1769 به سی و شش و در 1783 به شصت و چهار مورد افزایش یافت.
علوم انسانی از صحنه زندگی روزمره بشر ، رخت بر بست.
با کم رنگ شدن دین در دنیای پس از رنسانس، زندگی این جهانی مقصد و مقصود انسان متمدن قرار گرفت.
مکاتب انسان مداری چون مکتب اصالت نفع جرمی بنتهام ( یوتیلیتاریانیسم) که در آن یک عمل تا آنجا درست تلقی می شود که برای فرد بیشترین خوشی و آسایش را به ارمغان آورد بر دنیای غرب حاکم شد.
خدا در فلسفه نیچه مرد و انسان مجبور شد تا در مادیات، ابر انسان شود!
آبراهام مازلو ، در نظریه « هرم نیازها » ، اساسی ترین نیاز بشر قرن بیستم را نیازهای جسمانی (خوردن و خوابیدن و ارضاء میل جنسی و ...) دانست که بدون برآورده شدن چنین خواسته هایی، انسان به ترتیب در پی امنیت و عشق و احترام نمی رفت و حتی استعدادهای ذاتی اش شکوفا نمی شد.
اینسترومنتالیسم ، به انسان آموخت که از هم نوعانش ابزاری برای بهره وری بسازد و روانشناسی را در قالب علم ارگونومی در خدمت صنعت قرار داد.
اعتقاد به اصل پیشرفت و حاکمیت روح سود انگار در دنیای پس از قرن هیجدهم، از انسان چیزی به جز یک ماشین تولید ثروت برای کسب لذت باقی نگذاشت.
چنین بود که انسان متولد قرون دنیای فن و تکنیک پنداشت که از علوم انسانی ، جز به حکم ضرورت برای استخدام آن در صنعت، بی نیاز شده است!
هنرمندانی که خود ، آرمان شهر پس از رنسانس را در اذهان مردم ترسیم کرده بودند، از ورود به آن منع شدند و از زبان قیصر امین پور است : خدا روستا / بشر شهر / و شاعران آرمان شهر را آفریدند / که درخواب هم خواب آن را ندیدند !
بحث ما اما در مطالب بعد، بیشتر از این ها معطوف به وضعیت علوم انسانی در کشورمان خواهد بود.
منتظر نظرات حضرات قضات ناظر بر خزعبلاتی که مرتکب می شوم، هستم!
واقعیت است اینکه امروزه برتری یک جامعه بر دیگر جوامع را میزان پیشرفت آن اجتماع در صنعت و تکنیک تعیین می کند.
گذشته است زمانه ای که به ضرب شمشیر و زور بازو می شد دنیا را به زانو در آورد، یا با علم دین و مباحثه، دیگر تمدن ها را مطیع کرد و یا اصلا با قدرت حکمت و کلام و فلسفه، برتری خود را به رخ دیگران کشید.
بی شک؛ علم روز دنیای ما، علوم فنی است.
اما آیا نیاز بشر به علوم انسانی به پایان رسیده است؟
کاشکی نظرات حضرات خوانندگان مهربانم را بدانم تا بتوانم به درستی در بحثی منطقی، همه آنچه را که سال هاست در ذهن خویش پرورده ام، روی این دایره کوچک مجازی در معرض قضاوت بهترین قضات جامعه وبلاگ نویسان قرار دهم .
یک روز شاد است؛ روزی غمگین؛
عصبی هم می شود، حشری هم!!
امروز خر مقدس است، فردا کافر از آب در می آید!
صبح برای ناشناخته ترین امامزاده در دور افتاده ترین کوره ده جانش در می رود؛ شب اما خود خدا را هم نمی شناسد!!
نرمال نیست، حالی به حالی است!
گمانم عاشق است!
یا شاید هم فقط هوشیار نیست!
چیست؛ نمی دانم اما هر چه هست، وجودش، عذاب است
باور نمی کنید که چه می کشم من از دست این آقای محترم قلم!
روزی ؛ گوشه ای افتاده بود در ذهنم ؛ برش داشتم خبر مرگم!
چه می دانستم که عصای جادوگران بزرگ است.
همان که رویش می نشینند و با آن تا آخر تاریخ پرواز می کنند!
و آن گاه به ادبیات پناه آوردم.
پریدن را که آموختم، در آسمان یکی از رشته های تخصصی علوم انسانی به پرواز در خواهم آمد؛
آینده برایم مثل روز ، روشن است!
باید این بار بنشینم و از زبان بزرگانی بنویسم که مسلما از من ، چنان برترند در علم و روشن تر در اندیشه که انگار خورشید در مقایسه با کرم شب تاب!
علی(ع) در وصیت خود به امام حسن (ع) فرمود:
... و اعلم ان الذی بیده خزائن السموات و الارض قد اذن لک فی الدعاء و تکفل لک بالاجابه و امرک ان تساله لیعطیک و تسترحمه لیرحمک و لم یجعل بینک و بینه من یحجبه عنک ...
.... و بدان، همان کسی که گنجینه های آسمان ها و زمین در دست اوست، اجازه داده است که او را بخوانی و اجابت دعای تو را عهده دار شده است و امر فرموده که از او بخواهی تا به تو عطا کند و از او طلب رحمت کنی تا به تو رحم کند و قرار نداده است بین تو و خودش، کسی که میان تو و او حائل شود.
فرموده است، که ما، همه انسان ها، بی هیچ واسطه ای از خود حضرت خداوند بخواهیم حوائجمان را و درست در همان جایی که به سر می بریم و بدانیم که محبت خداوند به انسان ها را نمی شود با محبت والدین به فرزند مقایسه کرد تا برای بخشایش گناهان ، احتیاجی به شفاعت کسی باشد!
از شیخ اجل، سعدی است، علیه الرحمه:
دوست نزدیک تر از من به من است .... وینت مشکل که من از وی دورم
چه کنم، با که توان گفت که او .................... در کنار من و من مهجورم
که : نحن اقرب الیه من حبل الورید ( سوره ق ، آیه 16)
زیارت به قصد آمرزش هم همان قصه قدیمی بت پرستی است در شکلی مدرن!
در ادبیات داستانی، درباره توهم ریزش گناهان بر اثر زیارت، تا به حال قصه ای زیباتر از « طلب آمرزش » صادق هدایت نخوانده ام و نتیجه گیری جذابش از واقعیتی تاسف بار در اذهان جامعه که:
" مگر پای منبر نشنیدی؟ زوار ، همان وقت که نیت می کند و راه می افتد، اگر گناهانش به اندازه برگ های درختان هم باشد، طیب و طاهر می شود!! "
کاشکی، به اندازه درصد کمی حتی، از همه آن میلیاردها تومانی که در حساب بانکی سازمان حج، برای ثبت نام عمره ای که وجوبش تنها به دلیل فخر فروشی است و چشم و هم چشمی و به جای آباد کردن مملکت اعراب مفت خور عربستان و عراق، برای عمارت قلب های شکسته مردمان همین خاک و آب قدمی برداشته می شد.
از حضرت مولانا ست:
|
طواف کعبه دل کن اگر دلی داری |
|
دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری |
|
طواف کعبه صورت، حقت بدان فرمود |
|
که تا به واسطه آن دلی به دست آری |
|
هزار بار پیاده طواف کعبه کنی |
|
قبول حق نشود گر دلی بیازاری |
|
بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور |
|
که دل ضیا دهدت در لحد، شب تاری |
|
عمارت دل بیچاره دو صدپاره |
|
ز حج و عمره به آید به حضرت باری |
شرک مدرن ، پرستیدن قبور حضرات امام است و امامزاده برای تغییر سرنوشت!
اگر خدایی هست و از رگ گردن به انسان نزدیک تر، دیگر چه حاجتی است به تحمل این همه هزینه و خطر برای بوسیدن چوب یا فلز ضریح قبر مثلا امام حسین (ع)؟!
می دانید این یک نکته را که شرک، در تاریخ انبیاء نه به معنای شریک گرفتن برای خدا است که امت های پیشین ، خداوند متعال را تنها آفریننده هستی می دانستند و او را به عنوان یگانه مدبر امور کلی جهان می پرستیده اند:
« بگو: چه کسی شما را از آسمان و زمین روزی می دهد؟، یا چه کسی مالک ( وخالق ) گوش و چشم هاست؟، و چه کسی زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون می آورد و چه کسی امور ( جهان) را تدبیر می کند؟ ، به زودی ( در پاسخ ) می گویند: خدا . بگو: پس چرا تقوا پیشه نمی کنید؟؟ » سوره یونس، آیه 31
واقعیت شرک این است که وجود معبودان جز خدا ، در عصر جاهلیت چند توجیه مهم داشته و از آن جمله است:
« و آنان غیر از خدا ، معبودانی را برای خود برگزیدند تا مایه عزتشان باشد » سوره مریم، آیه 81
« آنان غیر از خدا ، معبودانی را برای خود برگزیدند به این امید که یاری شوند ، ولی آن ها ( بتان ) نمی توانند آن ها را یاری کنند؛ آنان ( مشرکان ) به سان سپاهی در خدمت بت هایند. » سوره یس، آیات 74 و 75
آیا جز این است که امروزه، وجود امامزاده یکی از افتخارات هر کوره دهی به حساب می آید بی آن که کسی از هویت جنازه ای که زیر ضریح خوابیده، اطلاع درستی داشته باشد؟!
دلیل این همه خرج های بی حساب برای گسترش صحن و سرای امام رضا (ع) چیست جز اینکه از مرقدش بتی ساخته ایم تا به رخ حضرات سنی بکشیم که احترام ما را به مرده یاد بگیرید که زنده ها آنقدر ها هم برای ما مهم نیستند و اگرنه من زائر به جای این همه خرج و مخارج سفرم که به جیب تولیت آستان برود یا به خزانه آن حکومت بی همه چیز عربستان در حج عمره ای که مخصوص شیعیان محترم است، به هم نوع خود کمک می کردم که رضای خدا و رسول و ائمه در آن بود.
بر سر مرقد امام، نکند یادمان برود که حاجت را باید از خدا خواست که امام و امام زاده، فقط پل های مطمئنی تا پیشگاه حضرت احدیتند برای آنانی که پرواز را تا ملکوت نمی دانند و جز این، حضراتشان نمی توانند کسی را یاری کنند ، هر چقدر هم چون سپاهی از خدام افتخاری، ضریحشان را هر صبح و شب بساییم!
شرک و به قول پیامبر (ص) ، در امت حضرتش، از راه رفتن مورچه بر کوه صفا ، در شب تاریک مخفی تر است ، و نیز گناهی است که بخشیده نمی شود. نهج الفصاحه، (حدیث 2271 و 2272 )
کاشکی ضریح قلب دردمند یک انسان، کعبه ای شود در ذهن هامان برای خواندن خدا و گرفتن حاجت، که سنگ و چوب و فلز قبور بزرگان، تنها هنرشان تسکین است، مثل یک مخدر قوی!
خدا ،همین نزدیکی هاست.
بی هیچ واسطه ای ، بخوانیمش تا اجابت کندمان...
ما، اهالی تمدن بزرگ اسلامی، پس از قرن ها جولان در سرزمین های پهناور علم و ادب و هنر و به دلیل جهالت عده ای از علمای دین و جنایت روسای دنیا و خیانت مشتی مزدور و خباثت استعمار ، اسب هایی شدیم در خدمت کارگاه عصاری غرب !
پس هر دو به دنبال هم، قرن ها گرد چرخ لعنتی عصاری دویدیم و به هیچ جا نرسیدیم!!
" لکیلا تحزنوا علی ما فاتکم : تا بر آنچه بر شما گذشت، غم مخورید " آل عمران - 153
اصلا از کجا معلوم که اشاعه این اراجیف برای انحراف افکار ما نباشد، از آنچه که باید باشد و نیست؟!
لطفا به دور از تعصب، به فردایی فکر کنیم که امروز ما آن را می سازد.
بهای بودن ما ، اندیشیدن است.
نهج البلاغه، خطبه 219 :
ثبت دفاتر مالیاتی و بنای شهرهای تازه ای مانند کوفه و بصره
را در کارنامه خود ثبت کرده است.
یک مداح تا همیشه، باید از راه گریاندن مردم نان بخورد و چاره
ای ندارد جز خیال پردازی و قصه سازی!
اما وقتی جلوی بالاترین مقام رسمی مملکت، حضرات افاضه می
فرمایند ...؟!
تاریخ پر است از تکرار ؛ خلق مجدد حوادث گذشته، در شکل و
شمایلی نو ، مدرن!
اگر قرار بود بشر خطاهای گذشته خود را تکرار نکند که
احتیاجی به بعثت 124 هزار پیامبر نبود !
همان چند پیامبر اول برای هدایت مردم به سوی سعادت، کفایت
می کرد.
بشر در قرن بیستم و پس از رنسانس و انقلاب صنعتی و چه و چه
مرتکب دو جنگ جهانی می شود با همه وحشی گری های قرون وسطائیش!
پس می شود از وقایع تلخ گذشته، درس عبرتی ساخت برای پیش
گیری از تکرار وقوع چنان حوادثی.
علی (ع) ، با ابوبکر بیعت می کند اما با اکراه و این واقعیت
دوم چرا که جز تعداد معدودی، کسی با او همراهی نمی کند برای قیام و بازگرفتن حق
پایمال شده اش.
شیعه می خواهد اثبات کند که بیعت گرفتن از علی (ع)، آنقدرها
هم کار آسانی نبوده است و این آغاز ماجراست و چه تناقض های عجیبی که هست در ادعاها
و داستان های دو طرف مخاصمه!
از کتاب مستطاب « اسرار آل محمد» که در همان قرن اول هجری نوشته شده و اثر طبع «
سلیم بی قیس » که معاصر با خود علی (ع) بوده است.
جدا نمی دانم!
اما می دانم و حتی مطمئنم که هنوز هم خطر تکرار تاریخ هست و
فرصتی نیست برای تجربه دوباره جنگ و جدال اگر قرار است مسلمانان، روزی برترین
باشند!
وبلاگ " بین خودمان باشد ! " افتتاح شد